˙°•.✿.βąℋąᖇί.✿.•°˙

هنگام غروب، پادشاه از شکارگاه به سوی ارگ و  قصر خود روانه می شد . در راه پیرمردی دید که بارسنگینی از هیزم بر پشت حمل  میکند لنگ لنگان قدم بر میداشت و نفس نفس صدا میداد پادشاه به پیرمرد نزدیک شد و  گفت : مردک مگر تو گاری نداری که بار به این سنگینی میبری .هر کسی را بهر کاری  ساخته اند. گاری برای بار بردن و سلطان برای فرمان دادن و رعیت برای فرمان بردن  . پیرمرد خند ه ای کرد و گفت : اعلی حضرت، اینگونه هم که فکر میکنی فرمان در دست  تو نیست . به آن طرف جاده نگاه کن. چه میبینی؟
  پادشاه: پیرمردی که بارهیزم بر گاری دارد و به سوی شهر روانه است .
پیرمرد: میدانی آن مرد، اولادش از من افزون تر است و فقرش از من بیشتراست؟
  پادشاه: باور ندارم، از قرائن بر می آید فقر تو بیشتر باشد زیرا آن گاری دارد و  تو نداری و بر فزونی اولاد باید تحقیق کرد .
پیرمرد : اعلی حضرت آن گاری مال من و آن مرد همنوع من است .او گاری نداشت و هر  شب گریه ی کودکانش مرا آزار میداد چون فقرش از من بیشتر بود گاری خود را به او دادم  تا بتواند خنده به کودکانش هدیه دهد .
بارسنگین هیزم، باصدای خنده ی کودکان آن مرد، چون کاه بر من سبک میشود .
آنچه به من فرمان میراند خنده ی کودکان است و آنچه تو فرمان میرانی گریه ی  کودکان است!

از گناه تنفر داشته باش نه از گناهکار


گاندی
 




تاريخ : ۱ تیر ۱۳٩۱ | ٩:٠٦ ‎ق.ظ | نویسنده : bahar khanoom | نظرات ()
Design By : Mihantheme