˙°•.✿.βąℋąᖇί.✿.•°˙

هیچ کس اشکی برای ما نریخت ...هر که با ما بود از ما می گریخت ...چند روزی ست حالم دیدنیست... حال من از این و آن پرسیدنیست... گاه بر روی زمین زل می زنم... گاه بر حافظ تفاءل می زنم... حافظ دیوانه فالم را گرفت... یک غزل آمد که حالم را گرفت: ... ما زیاران چشم یاری داشتیم... خود غلط بود آنچه می پنداشتیم





تاريخ : ۱٢ تیر ۱۳٩۱ | ۳:٢۱ ‎ب.ظ | نویسنده : bahar khanoom | نظرات ()
Design By : Mihantheme