شاه خراسان امام رضا(ع) ....

شب جمعه ی این هفته زمین در پی اکسیر مدد بود


زمان از نظرِ منظرِ من، مثل سبد بود،


شبیهِ سبدی، حاوی یک شهر، جسد بود


برون آمدم از خانه، دلم راه بَلد بود، مرا بُرد قدم در قدم، آهسته و آهسته،

خیابان به خیابان


نه شالی نه کلاهی،زمین بود و باران،
رسیدیم به یک نقطه ی حساس تر از

جان

رسیدیم به یک صحن، به دالان، از آن رد شدم و سبز شد آن لحظه به پیش
 

نظرم زردی ایوان


یکی داد زد: اینجاست همان حج فقیرانِ، اینجاست همان قبله ی ایران،

 

خدایا چه قَدر زر، چه قَدَر بالِ کبوتر، و چه بسیار گِلِ بوسه به روی رگه ی روشن

مرمر،


عجب صحن عتیقی، عجب دُر سفیدی، عجب سرخ عقیقی


یکی آمده با مادر و بابا، یکی دست به دستان رفیقی؛


یکی گرم نماز و دگری گرم سلامش


یکی رفته رکوع و دگری از اثر هیبت گلدسته سلطانِ خراسانِ زمین

خشکشده پایِ قیامش


همه مست ز اَدعِیّه و از بُردن نامش، حرم بود وَ بازی حروف و کلماتی که به

لب های زمین داد دم روح نوازی


خدایا چه قَدَر حرف دل و راز و نیازی، عجب رشته ی پر طول و درازی


عجب آینه ی آینه سازی، لبی گرم سلام و صلوات است، لبی مثل لب پُر عطشِ

 

تازه رسیده به فرات است


لبی روضه گرفته وَ دمش وای قتیلَ العبرات است


همه عامه ی مردم، یکی تلبیه گو، دور و بر قبله ی هفتم، یکی گرم ادا کردن

آن نذر قدیمیِ دلش، نذری گندم


یکی منتظر لفظ علیکم...


درآن صحن قدیمی حرم، روبروی پنجره فولاد یکی "جامعه" می خواند، یکی
 

رفت یکی ماند،


که یک دفعه زنی داد آنجا! زنی چادر مشکی به سرش بود، وَ دستی به روی

پنجره، دستی کمرش بود


کنار قد و بالای جوانی که گمانم پسرش بود، فقط خیره به اطراف به آن دور و
 

برش بود... 


لبی حرف نمی زد! ولی از سر و وضعش به یقین بود مشخص، که از شهر دگر
 

آمده مشهد

و با ناخن گریه همه ی پلک نگاهش شده رَد رَد، نگاهش متغیر شده و رفت به

 سمت سر گنبد

 


و ناگاه صدا زد... خدایا پسرم...وای خدایا پسرم، ناقص و بیمار و فلج بود، گمانم

که شفا یافت،


و این کارِ همین حضرت ثامن، همین روح حُجَج بود...

چه آقای کریمی، خدایا چه طبیبی، نفرمود برو اهل صلیبی، نفرمود که

درمسلک ما فرد غریبی، و فرزند مسیحی مرا نیز شفا داد! چه آقای نجیبی...

عجب حال و هوایی، عجب صحن و سرایی، که هرکس به طریقی شده
 

مشغول گدایی، یکی مثلِ کبوتر پی دانه، یکی مثل گیاهی! و در این مزرعه 

دنبال جوانه


یکی داد زد آقا، که برای خودتان آمدم اینجا، نه پی دانه و یا این که جوانه... که

مقصود تویی، کعبه و بت خانه بهانه...

 




و من نیز خلاصه به صدا آمدم و داد زدم ضامن آهو...


ببین آمده ام بهر گدایی، ببین آمده ام تا بدهی بالِ رهایی، ببین آمده ام فطرسِ

شهر تو شوم، داخلِ ایوانِ طلایی،


پرم سوخته، تا کی نشوم کرببلایی...؟


به خوبان مقیمِ حرمت، فلسفی و شیخ بهایی...، شما را به خدا حال مرا این
 

رقمی کن،

مرا نیز کبوتر حرمی کن، و اشعار مرا محتشمی کن، زمان می گذرد، وای 

مُحَرم... بیا و کرمی کن


کرم کن که مگر زنده بمانم، دوباره وسط دایره ی سینه زنان، گریه کنان، سینه
 

زنان، باز بخوانم :


«که حق شورِ تو از روزِ ازل در سرم انداخت، و بر گردنِ من، شالِ

عزا مادرمانداخت»


بیا اشک تفقد کنم آقای خراسان! بیا ضامن آهوی بیابان،بیا منتظرم منتظر لحظه
 

باران، بیا چشمه بده،چشمه ای از اشک خروشان؛

همان اشک که در جوهره اش نفحه ی سیب است، همان اشک که باگفته ی 

تان همقدم "ابن شبیب" است


همان اشک که پلک خودتان زخمی آن اشک عجیب است، همان اشک که در
 

روضه ی هفتاد و دو خورشید غریب است...


همان اشکِ "صباحاً وَ مَساً"، اشک زلالی که مُبَّدل به "دُموع" می شود آری،
 

همان اشک که در «ناحیه» خواندند شماری،


همان اشک که از کثرتِ آن مهدیِ تان را نبوَد "لیل و نهاری"، همان اشک که
 

باشد اثرِ چوب تَر و لعل تَرَک خورده ی قاری


همان اشک که سر منشأ آن هست همین بیت، همین زمزمه محکم و کاری:


«بیا مَحرَمِ زینب که شده وقت سواری، و بر ناقه ی من نیست

جهازیوعِماری»


مرا بال بده تا که در اثنای خیالات، ازاین معرکۀ عصر مکافات،


روم پای دل عمه سادات...


روم در ملأ عام، و سنگی برسد از لبۀ بام،


همان لحظه که نیلوفر زخمی به نفس آمد و می گفت


خدایا سر بابام... همان بادیه ی شام،


همان جا که دوباره به زبان آمد و فرمود خود عمه سادات سرانجام 


«برادر بدنت کو؟ لباس و کفنت کو؟ به نی خانه گرفتی، سرت هست تنت کو؟» 



خدایا چه قَدَر بغض نشسته، وسطِ راه صدایم.


سحر شد! پر از اشک بُوَد باز، ورق های دعایم...کجایم؟


نکند کرب و بلایم؟ که چنین همسفر روضه و مقتل و در این حال و هوایم


ولی نه، وسط صحن قدیمیِ حرم، روبروی پنجره فولاد رضایم...


خدایا چه قَدَر زود زمان می گذرد، من که نفهمیدم و شب هم سپری شد

شفق رفت و حالم سحری شد


سرانجام میان دل ما هم خبری شد... ببین با پرِ زخمیِ خیالم به کجاها که

 

نرفتم! سفرنامه ما هم سپری شد...


دگر وقت تمام است و باید بروم زود به خانه، ببخشید که از عشق نداریم

 نشانه...


دو بیت از دو غزل، حُسن ختامِ شب رؤیایی این شاعر مهجور زمانه، یکی این
 

که ببخشید که من ساده نوشتم، پُرِ ایراد و بهانه 


«که هرکس به زبانی صفت وصف تو گوید، و بلبل به غزل خوانی و قمری به

 ترانه...» 


و آن بیت و مضمون دگر، این که ببخشید،


""نمی خواستم این گونه که سر بار تو باشم، و یا عار تو باشم، و

باید که گرفتار توباشم"" 


«و معراج من این بس که چو خار سر دیوار از دور تماشایی گلزار تو باشم»




 

/ 3 نظر / 40 بازدید
عباس

[ناراحت][دلشکسته][گریه][گریه] بغض گلویم رو گرفته ............!!!! سلام بهار خیلی ، خیلی زیبا بود بی نقصه بی نقص بنظرم یکی از بهترین پستات هس با اجازت منم مقداریشو کپی ، پیست میکنم

تارا

به گمانم یادت پنجره احساسم را میکوبد... چرا که.. . . . . . . . . .در دلم هوای دلتنگی به پاست....

ندا

دیشب از مشهد اومدم..شعرت دوباره منو برد..